|
عشق:
راما کریشنا عشق را در غالب دوست داشتن دیگران می داند و می گوید: روزی جوان ثروتمندی نزد استادم آمد و گفت :عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیکویی داشته باشم؟ استادم مرد جوان را به کنار پنجره برد و گفت:پشت پنجره چه می بینی؟مرد گفت:آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.سپس استادم آینه بزرگی به او نشان داد و گفت :اکنون چه میبینی ؟مرد گفت:فقط خودم را میبینم . استادم گفت :اکنون دیگران را نمی توانی ببینی! آینه و شیشه هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند ،اما آینه لایه نازکی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه شخص جز خود را نمی بیند خوب فکر کن!وقتی شیشه فقیر باشد دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند ،اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت )پوشیده می شود تنها خودش را می بیند اکنون به خاطر بسپار تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلوی چشمهایت برداری ، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ، آنگاه خواهی دانست که ((عشق یعنی دوست داشتن دیگران !)) |+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:26 آیا تا به حال خود را بخشیده اید؟!
یک برگ کاغذ بردارید و بالای آن بنویسید افرادی که به من بدی کرده اند،از جمله:پولم را از بین برده اند ،حقم را ضایع کرده اند ،به من توهین کرده اند ،عزیزانم را از من گرفته اند و به هر نحوی عامل رنجش شدید من شده اند. نام این افراد را بنویسید (به صورت ستونی )سپس به روی هر اسم خوب تمرکز کنید و چهره آن فرد را در نظر بگیرید .لحظاتی بعد،روبروی نامش بنویسید :دوستت دارم،از گناه تو گذشتم! آیا میتوانید این کار را بکنید؟یقین بدانید اگر نتوانید این کار را بکنید و دیگران را ببخشید ،هرگز قادر به بخشودن خود نخواهید بود. |+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:20 حکایت بهلول و آب انگور:
روزی یکی از دوستان بهلول گفت :ای بهلول! من اگر انگور بخورم،آیا حرام است؟ بهلول گفت :نه!پرسید اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت:نه!پرسید پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام میشود؟ بهلول گفت:نگاه کن من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت:نه! بهلول گفت :حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟گفت:نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد . گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد ! مرد فریادی کشید و گفت:سرم شکست!بهلول با تعجب گفت:چرا؟من که کاری نکردم!این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی.!! |+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:1 مادر:
يک پسر کوچک از مادرش پرسيد چرا گريه ميکني؟ مادرش به او گفت چون من يک زن هستم پسر بچه گفت من نميفهمم . بعد ها پسر کوچک از پدرش پرسيد چرا مادر بي دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد تمام زنها براي همه چيز گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدونست چرا زنها بي دليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد چرا زنها به آساني گريه ميکنند؟ خدا فرمود: زماني که زنها را خلق کردم ميخواستم که او موجود به خصوصي باشد. بنابراين شانه هاي اورا آنقدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد. من به او يک نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد. و وقتي که آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد. به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود. و همچنان پيش برود .به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون آنکه شکايتي بکند. به او عشقي دادم که در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد. حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد. هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد و به او اين شعور را دادم که درک کند : يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيبي نميرساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را مي آزمايد. و به او اين توان را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. ( و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد ) اين اشکها فقط مال اوست. در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح بدهد چرا اشک ميريزد. خدا فرمود : ميبيني پسرم! زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد و در ظاهر او نيست. در شيوه آرايش موهايش نيست بلکه زيبايي يک زن در چشمانش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح و قلب اوست" جايي که عشق او به ديگران در آن قرار دارد ... |+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 15:11 توضیح:
سلام به دوست عزیزم آقای عسکری این که چیز مهمی نیست همش از خودمه نمیبینی چقدر در به داغونه مثل سبک حافظه ولی همش خودم گفتم. ممنون از سر زدنت. |+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 17:53 ترس فراق:
آمدم جانانه اما دیدم زمانه دیگر وفا ندارد
اما غزال من آن شور من بی وفایی ندارد گفتم به او که هستم همیشه به یادت می دانم که ندارد هرگز دورویی و بی وفایی خواستم ببینم رخسار بی مثالش اما دلم نیامد یک لحظه شک کردم که من کیم خدایا از سنگ سنگ تر هستم چون آب نمیشوم من پرسید از من که روز وصال یاد داری؟ گفتم چه گویم که من در فکر فراقم گفتا عجب گفتی آن چیز که میخواستی گفتم که نه جانم من از فراقت فقط ترس دارم
|+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 22:55 از هر چه ...:
از هر چه بدم اومد، سرم اومد ! این ضرب المثل برای من خیلی وقتها شده که اتفاق افتاده بعد چند سال که تجربه کردم که زیاد طولانی نیست فهمیدم که چه کار باید بکنم اونم اینه که اصلا به چیزی فکر نکنم و بگم هر چه پیش آید خوش آید شما هم این کار رو بکنید البت در مورد کارهایی که نیاز به فکر کردن نداره یعنی شما مقدمات رو فراهم کرده باشین منتظر نتیجش باشین. شما هم هر چه به نظرتون اومد بگین تا هم بنده و هم دیگران استفاده کنن .
|+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 21:5 دوستی:
كاش دوستي ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتي دستت زخم مي شه چشمت گريه ميكنه و وقتي چشمت گريه مي كنه دستت اشكشو پاك مي كنه. |+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 21:44 رویای نا تمام:
به چشمانت می نگرم که شاید روزنه ای برای سخن گفتن بیابم. من که آموخته ام سخن بگویم با نگاهم، از کلمات واضح تر ، بی ریا تر،نزدیکتر. چه کنم که می شکند پل نگاهمان در هیاهوی زمانه، و کیست که نوسازد این نو پیوند را دوباره. بغض نگاهم را که نمی فهمی شاید باید فریاد بزنم ،چرا که تو نیز مانند مردمی گلویم جراُت فریاد را ندارد شاید که از مردم می هراسد، یا شاید از تو. می خواهم بنویسم از نگفته هایم، اگر مجالی برای گفتن مانده باشد. آن قدر بی رنگ می نویسم که بتوانی آن را نقاشی کنی بی رنگ است اما چه زیباست اما بازهم تو نمی فهمی. ... و اکنون فقط خاطره ای است مانده از تو که آن را نیز خواهد برد مرور زمانه.(ه.س)
|+| نوشته شده توسط سید محسن میرحاجی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 15:55 |
![]() ![]() ![]() |


